![]() |
![]() |
|
| شاید حرفهای نا گفته |
|
تا يادم نرفته است بگويم.... از اين به بعد،چند قدمي كه پاهايم را از آسمان گرم بر زمين سرد ميگذارم،نگاهم را به عقب برگردانم تا مبادا پاي كسي شكسته باشد،يا راهم به بيراهه رفته باشد! از هميشه به بعد،پاهايم را به كندي بر زمين بگذارم چنان كه لطافتش چون گل شببو فضاي شهر را مال خود كند و آدميان را از فكر نان شب، در امان بدارد! واگر روزي قدمهايم تند گرديد و نگاهم به عقب تيز نگشت و مقصد به راه سنجيده نشد،بدان كه راه برايم تمام گشته و راه ناتمام به تمام ختم شده است! من يادم رفته است بگويم.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 22:1 توسط هاشم |
|
|
به جان آن شقايق كه گويند: تا هست زندگي بايد كرد به جان همان شقايق،كه هستش از تو است به جان شقايق به جان ِ جان ِ شقايق! بی جان شقایق چه باید کرد...؟!
پ ن:شنیدن اینکه روزی از بند زندان آزاد میشوی احساس خوبیست!این احساس را برای واژه هایم دارم که بی پروا شده اند . .. من ۲ ساله شدم!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آذر 1388ساعت 19:50 توسط هاشم |
|
|
دستي افشان،تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد،هر قطره شود خورشيدي باشد که به صد سوزن نور،شب ما را بکند روزن روزن. ما بي تاب و نيـــــايش بي رنــــــــگ. از مهرت لبخندي کن،بنشان بر لب ما باشد که سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو....
پ ن:مدتي هست که واژه هايم به حبس ابد محکوم شده اند به اين خاطر دست به دامان سهراب عزيزشدم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 16:40 توسط هاشم |
|
|
برای تو که در بند گرفتارت کردند آنها که نام بسیج را یدک می کشند! و تو صورتت را از مقنعه یی که بر سر داشتی پوشاندی و آرام آرام پــــــروا گشتی... راستی که نامت چیست؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 3:31 توسط هاشم |
|
|
بابل عصر دیروز و امروز صحنه اعتراض بود!
این اعتراض دیروز با دخالت پلیس از دانشگاه نوشیروانی تا حمزه کلا همراه بود.البته امروز دانشگاه آزاد و پیام نور هم به جمع دانشجویان معترض پیوستند.به نظر میرسه که این اعتراضها به مردم شهر هم سرایت کرده و اونها هم همصدا با دانشجویان معترض همراه میشدند.امروز لباس شخصیها تمام اطراف دانشگاه نوشیروانی را گرفته بودند و جوانان بی دفاع را چنان لگدمال می کردند که مشابه آن را تنها در اسرائیل دیده بودیم.اگه کسی از درب دانشگاه بیرون می رفت اونو میگرفتند.به ناچار و با همکاری نیروی انتظامی، دانشجویان از درب پشت دانشگاه به خوابگاه هدایت شدند! احساسم بر اینه که مردم عادی هم دارند متوجه این نا حقی میشن چرا که تجمعشان این ساعتها بیشتر و بیشتر میشه. ای کاش یکم این تجمعات سازماندهی بشه و یکصداتر... 24/3/88
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 13:59 توسط هاشم |
|
|
...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 12:27 توسط هاشم |
|
|
با کلی دوندگی از انتخاب متن گرفته تا بازیگر و...قرار بر این شد که روی متن سه پاس از حیات طیبه ی نوجوانی نجیب و زیبا کار کنیم.این کار که درعین حال،با حال وهوای جبهه وجنگ نوشته شده در کنارش بعد عرفانی رو هم نشانه گرفته... علیرضا نادری نمایشنامه نویس قهارییه که روی تک تک واژهاش کوهی از واژه خوابانده.هر چند بچه ها نقش هر کدام از شخصیتها رو گرفتند و بازی میکنند ولی باز احساس میکنم یه جاهایی رو باید بیشتر فهمید و کار کرد.به هر حال این کار برام که حالت پایان نامه لیسانس قلمداد میشه اهمیت زیادی داره هر چند اولین باره که مسئولیت چنین کاری به دوشم قرار میگیره ولی خوشحالم که از دوران دانشجوییم نهایت استفاده و تجربه را کردم.از سعید عزیزم که از تجربیاتش در بُعد نمایشنامه خوانی نه صرفا رادیویی کمکم کرد ممنونم،این ایده های نو باعث میشه هم نمایشنامه خوانی از حالت سنتی خارج بشه و هم تماشاگر در واقع بخشی را با گوش بیشنود و بخش دیگر را به چشم واگذار کند،یا کاری طوری باشد که تماشاگر از چشمانش کمک بگیرد که مبادا از نمایش عقب بیافتد.لذت میبرم از خواندن نمایشنامه و چه زیبا خواهد بود اجرای آن.... این کار قراره روزچهارشنبه6/3/88 در تالار دانشکده انسانی دانشگاه آزاد قائمشهر ساعت 11به روی سن بره.... خداحــافــــظ رفــیـــق...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 12:45 توسط هاشم |
|
|
نقش می بندد لبخندت بر دیوار زندان وجمعه ها که انتظار هر منتظریست چنان تو را حلقه آویز می کند که دلت آرام می گیرد دل آرا! هم بندانت بر چهره معصوم دیوار خندیدند ودیدند عکس تو را که در اوج سقوط می کند ونقشه ها نقش بر آب می شود! منجی ات چه زود ظهور کرد! دل آرا!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:47 توسط هاشم |
|
|
َفباَِی الاء َربِّکُما تُکَذِّبان...
پ.ن:برای دل صاحب مرده ام! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:56 توسط هاشم |
|
|
وقتی در کنار یک سگ ولگرد می شود بر گرسنگی ات چیره شوی چرا منت نامحرمانی را بکشی که نه تنها بر شکمت سنگ نمی بندند بلکه بر تو سنگ می زنند و بر علیه تو خود را سیر جلوه می دهند؟!
خوشا به حال سگان ولگرد که بی منت گرسنگی را از انسانها می زدایند!
پ.ن:برای آن استادی که تهدید کرد که اگر یک بار دیگر سوال کنی نمره منفی خواهی گرفت!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 6:42 توسط هاشم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
"من
سایه ای از نیمه پنهانی خویشم تصویر هزار آینه حیرانی خویشم" |
|
RSS
POWERED BY BLOGFA.COM طراح قالب دیجیتال کیوان |